تبليغاتX
سرد خونه
نوشته های لارس
 

به مادرم بنويسيد حالمان خوب است

به هر كجا بروي رنگ آسمان خوب است!

به مادرم بنويسيد: مهديت زنده ست!

كه زندگي من اين گوشه جهان خوب است

كه فالگير حرم در ميان دستم ديد :

دوشنبه ، بيست و دو ِ دي! بله ، زمان خوب است!!

كه آب و دانه و جفت و بهار آماده ست

قفس هميشه براي پرندگان خوب است

به مادرم بنويسيد از غم غربت

و بعد نيز بگوييد بي گمان خوب است!

به مادرم بنويسيد گرچه خواهم مرد

دلم خوش است كه پايان داستان خوب است

 پانوشت: النی خودش حال و هوای شعر رو آورد اینجا

|+| نوشته شده توسط larse در شنبه پانزدهم تیر 1387  |
 
سه دختر دارم :

خاطره
کودکی هایش را به یاد نمی آورم.

رویا
برایم لالایی می خواند تا خواب فردا را نبینم.

آرزو
همیشه آن طرف دیوار دیدنی نیست .

و تو
هی مردک...
بامن نسبتی داری ؟
...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

الو/ سلام/ به مریم حقیقتی تنها

و دستهای پر از مهربان این دریا

برای این که تو را شاعرانه بنویسم

 به فکر ناب ترین بیت عالمم اینجا

منی که پشت غزلهام دائماً ماندم

هنوز دلنگرانم غزل پری اما...

چقدر عاشق شاعر شدن شدم با تو

قلم تو داده بدستم قدم قدم حالا

به سمت کوچه ی شعرم چراغ روشن کن

که از نگاه تو سرشار می شود دنیا.

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام دوستان

در راستای یه سری گفتمان با نادیا و النا و یه سری دیگه که دوستای

خودتون و خودمون باشن

قرار بر این شد که اسم این وبلاگ رو از اون اسم یکی مث تو به یه اسم دیگه تغییر بدیم

داشتیم اراه میدادیم و تیشه میگرفتیم که چه اسمی بذاریم ؟؟؟ که نادیا گفت این یکی وبلاگ لارس

زیادی خلوته پس اسمسشو بذارین سرد خونه!سرد خونه خوبه خیلی هم پست مدرنیستیه!

لارس هم سریعا قبول کرد و اینجا شد سرد خونه.اگه نوشته ها هم جنسش یه کم عوض

شد زیاد به دل نگیرین ... سرد خونس دیگه...

اون دوتا شعر بالا هم مال یکی از دوستای خودمه

 

|+| نوشته شده توسط larse در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387  |
 بی اسم
ای بابا هر وقت که من حالم میاد سر جاش و میخوام یه کم مث بچه آدم بنویسم

یه چیزی واسه تو مخ رفتن هست....

راستش میخواستم یه چیزای دیگه بنویسم اما نوشته های این آتوسا مجبورم کرد

 که حرفامو بخورم و یه جواب کوتاه بدم واسش....

۱.اول اینکه تمام اونیی که با من ارتباط دارن اینو میدونن که من آدم ترسویی نیستم

و اندر شجاعت شما هم همین بس که هیچ آدرسی واسه من نذاشتی که من بیام و

جواب بدم.

۲. من اگه نوشته هام به اسم لارس میاد تو وب برا این نیست که بخوام از فاش

کردن اسمم طفره برم. اسم من اینه(سعید رسولیان)بچه تهران.تلفنم رو هم همه دارن

میتونی بگیری. در ضمن من آدمی نیستم که بخوام به دوستام ضد حال بزنم .بازم

همه میدونن که من یا با کسی دوست نمیشم یا اگه شدم تا تهش میمونم.

۳.اینا که نوشتی اگه فکر کردی منو جوشی میکنه بد جوری زدی تو خاکی!

کمتر ادمی پیدا میشه که منو بتونه عصبی کنه شما که جای خود داری

۴.این اولین و آخرین جوابیه ای بود که نوشتم. محض اینکه منو بشناسی

دیگه هم هرچی دلت میخواد بنویس

۵.خداحافظ!!!!

|+| نوشته شده توسط larse در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387  |
 
میدونین از اون موقع هاس که مغزم برا نوشتن هیچی یاری نمیکنه((بی معرفت!)) و دفترم

هم همراهم نیست که ازش بدزدم..... میگما همین الان یه شعر کوتاه از دکتر شفیعی کدکنی

بنویسم؟ منکه خیلی دوسش دارم امیدوارم شما هم خوشتون بیاد

آخرین برگ سفر نامه بارن اینست:

                      که زمین چرکین است.....

|+| نوشته شده توسط larse در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387  |
 
|+| نوشته شده توسط larse در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387
 دوباره سلام
سلام

منم همون لارس قدیمی.

دوستان نت زحمت کشیدن و وبلاگ منو هک کردن!این آدرس جدید منه

منتظرتونما؟

زود بیاین تا افسرده نشدم

|+| نوشته شده توسط larse در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387  |
 
 
بالا