تبليغاتX
سرد خونه
نوشته های لارس
 نوشته هایی از جنس سرد خونه
اگه راست راستش رو بخواین من تو نوشتن متن های بقول همین لارس

سرد خونه ای استادم چه شعرش و چه متنش اما نمیدونستم که اصلا میشه

این ها رو واسه کسی خوند و نوشت یا نه بهر حال تقدیم به شماها:

وقتی... وقتی... وقتی... باید بنویسی! باید ...

بی هیچ حاشیه ای ؛ بی هیچ حرفی ...

 

 

که هی! بایست زندگی پاره پاره ی من

دل خوش شده به آمدن یک ستاره ی من

پس کو؟ کجاست مالک این سرزمین کجاست؟

که گفته بود می رسد از هر اشاره ی من

سهم من این نبود تو کی درک می کنی؟

تو! تو که دست های مرا ترک می کنی

من خسته ام ز هر چه خدا داد و پس گرفت

چسبانده است غم به دلم سفت سفت سفت

هرگز نشد صدای مرا بشنود نشد

هرگز نخواست فکر کند به من و به خود

به ارتباط کوچک یک بنده ی ضعیف

به چشم های نُقلی قرآن توی کیف

هفتاد نیل از دل من خون چکیده است

نه! این خبر به گوش خدایت رسیده است؟

من عاشق صدای کلفت خدا... که نیست

یک مرد روی قبر من از درد می گریست

دیوانه ام! عزیز ... تو که درک کردی و ...

با خنده دست های مرا ترک کردی و ...

.

.

.

هفده بهار از دل من بی اجازه رفت

به پیشواز آدمک خوب تازه رفت

پا نوشت: من هفده سال رو خیلی وقته که گذروندم اما......!

|+| نوشته شده توسط النا در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387  |
 آشنایی
سلام این آقا لارس که انگار الان حالش میزون نیست خوب

من میخوام یه کم براتون بنویسم بازم.اینکه ما((من و آبجی))

چه جوری با لارس آشنا شدیم.همه چی از یه جشن کوچیک

شروع شد.جشن تولد من بود. و قرار بود که دوستامون

فقط بیان برا جشن. بعد دیدیم که خیلی کم هستیم برا همین

قرار شد که دوستامون هم یکی از دوستای خودشون رو

بگن بیان. بعد شدیم نزدیک به هشتاد نفر!!!!!!که تو این ملت

لارس و شکوفه هم بودن.شکوفه دوست دوست دختر پسر خاله

ما میشد!!!!! و البته از همون اول هم که اومدن همه نگاهشون میکردن

اول بخاطر موهای بلند شکوفه و بعدشم برا تیپ متالیک لارس !!!!

خلاصه اومدن و بزن برقص و عرق خوری و ..... و ارکستر هم

مال خودمون بود من گیتار میزدم. آبجی درام میزد و پسر خالم هم

کیبورد میزد. خلاصه قرار شد تکنو بزنیم.و نادیا هم هرکاری میکرد

نمیتونست تکنیک های درام تکنو رو بزنه. خلاصه با یه بدبختی

آهنگ تموم شد.نادیا اعصابش خورد شده بود. لارس هم همینجور که

نشسته بود گفت: های هت این درام میزون نیست!نادیا یه نگاهی کرد

و هیچی نگفت... شکوفه گفت:این دوست من جازیسته یه چیزی میدونه

که میگه میزون نیست.آبجی ما شاکی شدبا یه لحن طلبکارانه ای به

لارس گفت خوب خودتون زحمت بکشین تنظیم کنین!و لارس هم که آز

نادیا تخس تر بود اومد نشست پشت درام و های هت اونو تنظیم کرد

یهو به من گفت:یه کم تکنو بزن بینیم!!!!منم مث بچه خوب براش

زدم و اونم با درام همراهی کرد. بعد دوباره گفت:rave بزن. من زدم و

ریو هم میزون شد بعد گفت این میزونه. دیگه هیچ مرگش نیست و رفت

نشست1 نادیا هم که دید داستان این جوریاس آویزون لارس شد که من

میخوام یاد بگیرم و این شد که لارس شد مربی نادیا و یه جورایی دوست

جفتمون. اما خداییش خیلی ادم ناراحت بی اعصابیه..... تا بعد.....

|+| نوشته شده توسط النا در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387  |
 
خوب سلام دوستای آینده من خوبین؟

من نویسنده یدکی این وبلاگم  و الان هم عجالتا خودمو یه کم معرفی میکنم و بقیه اش برا بعدا....

اسمم همونجوری که این پایین نوشته الناسelena و البته به اون صورت با این آقا لارس شماها دوست نیستم

یه جورایی با هم آشناییم.آبجی کوچیکه((و تنها آبجی من!))بیشتر با لارس دوسته ((شاید شاگردی که دوست هم

هست))و خوب شما که بهتر از من میدونین این بابا!((لارس رو میگم))در مورد وبلاگش خیلی انحصار طلبه

و خیلیا بهش گفتن که باهاش تو وبلاگ بنویسن و اون قبول نکرده((حتی همین آبجی ما))اما من فرق دارم

خود لارس گفته که من مث اون هستم تو سبک و شیوه نوشتن و برا همینم کلی منت رو سرم گذاشته((خودش

عینا گفت منت میذارم سرت!))و اجازه داده که تو این وبلاگ باهاش بنویسم!تا بعدها که من بازم آپ کنم اینجا

  رو خداحافظ..... کلی براتون نوشتنی دارم

 سر در هتل کالیفرنیا

|+| نوشته شده توسط النا در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387  |
 
 
بالا