تبليغاتX
یکی مث تو
نوشته های لارس
 بی اسم
ای بابا هر وقت که من حالم میاد سر جاش و میخوام یه کم مث بچه آدم بنویسم

یه چیزی واسه تو مخ رفتن هست....

راستش میخواستم یه چیزای دیگه بنویسم اما نوشته های این آتوسا مجبورم کرد

 که حرفامو بخورم و یه جواب کوتاه بدم واسش....

۱.اول اینکه تمام اونیی که با من ارتباط دارن اینو میدونن که من آدم ترسویی نیستم

و اندر شجاعت شما هم همین بس که هیچ آدرسی واسه من نذاشتی که من بیام و

جواب بدم.

۲. من اگه نوشته هام به اسم لارس میاد تو وب برا این نیست که بخوام از فاش

کردن اسمم طفره برم. اسم من اینه(سعید رسولیان)بچه تهران.تلفنم رو هم همه دارن

میتونی بگیری. در ضمن من آدمی نیستم که بخوام به دوستام ضد حال بزنم .بازم

همه میدونن که من یا با کسی دوست نمیشم یا اگه شدم تا تهش میمونم.

۳.اینا که نوشتی اگه فکر کردی منو جوشی میکنه بد جوری زدی تو خاکی!

کمتر ادمی پیدا میشه که منو بتونه عصبی کنه شما که جای خود داری

۴.این اولین و آخرین جوابیه ای بود که نوشتم. محض اینکه منو بشناسی

دیگه هم هرچی دلت میخواد بنویس

۵.خداحافظ!!!!

|+| نوشته شده توسط lary در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387  |
 آشنایی
سلام این آقا لارس که انگار الان حالش میزون نیست خوب

من میخوام یه کم براتون بنویسم بازم.اینکه ما((من و آبجی))

چه جوری با لارس آشنا شدیم.همه چی از یه جشن کوچیک

شروع شد.جشن تولد من بود. و قرار بود که دوستامون

فقط بیان برا جشن. بعد دیدیم که خیلی کم هستیم برا همین

قرار شد که دوستامون هم یکی از دوستای خودشون رو

بگن بیان. بعد شدیم نزدیک به هشتاد نفر!!!!!!که تو این ملت

لارس و شکوفه هم بودن.شکوفه دوست دوست دختر پسر خاله

ما میشد!!!!! و البته از همون اول هم که اومدن همه نگاهشون میکردن

اول بخاطر موهای بلند شکوفه و بعدشم برا تیپ متالیک لارس !!!!

خلاصه اومدن و بزن برقص و عرق خوری و ..... و ارکستر هم

مال خودمون بود من گیتار میزدم. آبجی درام میزد و پسر خالم هم

کیبورد میزد. خلاصه قرار شد تکنو بزنیم.و نادیا هم هرکاری میکرد

نمیتونست تکنیک های درام تکنو رو بزنه. خلاصه با یه بدبختی

آهنگ تموم شد.نادیا اعصابش خورد شده بود. لارس هم همینجور که

نشسته بود گفت: های هت این درام میزون نیست!نادیا یه نگاهی کرد

و هیچی نگفت... شکوفه گفت:این دوست من جازیسته یه چیزی میدونه

که میگه میزون نیست.آبجی ما شاکی شدبا یه لحن طلبکارانه ای به

لارس گفت خوب خودتون زحمت بکشین تنظیم کنین!و لارس هم که آز

نادیا تخس تر بود اومد نشست پشت درام و های هت اونو تنظیم کرد

یهو به من گفت:یه کم تکنو بزن بینیم!!!!منم مث بچه خوب براش

زدم و اونم با درام همراهی کرد. بعد دوباره گفت:rave بزن. من زدم و

ریو هم میزون شد بعد گفت این میزونه. دیگه هیچ مرگش نیست و رفت

نشست1 نادیا هم که دید داستان این جوریاس آویزون لارس شد که من

میخوام یاد بگیرم و این شد که لارس شد مربی نادیا و یه جورایی دوست

جفتمون. اما خداییش خیلی ادم ناراحت بی اعصابیه..... تا بعد.....

|+| نوشته شده توسط النا در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387  |
 
میدونین از اون موقع هاس که مغزم برا نوشتن هیچی یاری نمیکنه((بی معرفت!)) و دفترم

هم همراهم نیست که ازش بدزدم..... میگما همین الان یه شعر کوتاه از دکتر شفیعی کدکنی

بنویسم؟ منکه خیلی دوسش دارم امیدوارم شما هم خوشتون بیاد

آخرین برگ سفر نامه بارن اینست:

                      که زمین چرکین است.....

|+| نوشته شده توسط lary در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387  |
 
خوب سلام دوستای آینده من خوبین؟

من نویسنده یدکی این وبلاگم  و الان هم عجالتا خودمو یه کم معرفی میکنم و بقیه اش برا بعدا....

اسمم همونجوری که این پایین نوشته الناسelena و البته به اون صورت با این آقا لارس شماها دوست نیستم

یه جورایی با هم آشناییم.آبجی کوچیکه((و تنها آبجی من!))بیشتر با لارس دوسته ((شاید شاگردی که دوست هم

هست))و خوب شما که بهتر از من میدونین این بابا!((لارس رو میگم))در مورد وبلاگش خیلی انحصار طلبه

و خیلیا بهش گفتن که باهاش تو وبلاگ بنویسن و اون قبول نکرده((حتی همین آبجی ما))اما من فرق دارم

خود لارس گفته که من مث اون هستم تو سبک و شیوه نوشتن و برا همینم کلی منت رو سرم گذاشته((خودش

عینا گفت منت میذارم سرت!))و اجازه داده که تو این وبلاگ باهاش بنویسم!تا بعدها که من بازم آپ کنم اینجا

  رو خداحافظ..... کلی براتون نوشتنی دارم

 سر در هتل کالیفرنیا

|+| نوشته شده توسط النا در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387  |
 
|+| نوشته شده توسط lary در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387
 دوباره سلام
سلام

منم همون لارس قدیمی.

دوستان نت زحمت کشیدن و وبلاگ منو هک کردن!این آدرس جدید منه

منتظرتونما؟

زود بیاین تا افسرده نشدم

|+| نوشته شده توسط lary در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387  |
 
 
بالا