|
|
|
||||
|
دارم واسه تو مینویسم.آره خود خودت که میدونم خیلی وقته اینجاها پرسه
میزنی. بذار یه کد بهت بدم.... جواب رو با شماره خونمون بده بدون پیش شماره اش. یادت میمونه؟ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بذار اول همه از یه حسرت بزرگ بگم. اینکه دوست دارم مث خودت بنویسم و نمیتونم. دوست من. داداشت له شده. میتونی تصور کنی؟ اینکه یه صخره به چه گندگی رو با پتک بیفتی به جونش . با سه تا حرکت تبدیلش کنی به یه تل از خاک که روی هم ریخته و حسابی بی شکله دیگه! و کلی دلش میخواد که حرف بزنه مث الان. همین الان ساعت شیش و چند دقیقه یه عصر گرفته زمستونی با یه هوای سرد و مرطوب و سکوت محض. هیچ صدایی نیست و یه نفر داره تند و تند مینویسه. نوشتن و خیره شدن به آسمونی که هم ابریه و هم انگار اصلا قصد نداره گریه کنه. حتی برای همدردی با منی که منتظر بهانه آسمونم واسه زار زدن همش دارم این دو تا بیت رو زمزمه میکنم که: خیره بر ابری که شک دارد ببارد باز هم سر به روی زانوانش میگذارد باز هم ابرها سنگینی یک عصر سرد سوت و کور ابرهای دور.... دور دور دور..... از اون شعرهایی که تو حال و هوای تلخی ام نوشتم و واسه هیچ کس نخوندم اما خودت بهتر از من میدونی که بخوای تا تهش رو برات میخونم با همون لحن خاصی که سرمای شعر رو با سرمای وجودم و سرمای زمستون تلفیق میکنه. دلم واست تنگ شده بود. و حالا که حرف زدیم حس قشنگی داشت.نوستالژیک شیرینی بود و مرور یه دنیا خاطره خوب که تو مغزم بود. میدونی رفیق؟خیلیا هستن که میگن من دوست تو..... تو دوست من.... اما آخرش اگه خیلی آدم خوبی باشی آنچنان زمین میخوری که هیچی ازت نمونه. تو که تکی و میدونم رفیقتو تنها نمیذاری اما مواظب باش که واسه اونی که نمی ارزه مایه نذاری. چون آخرش میشی یه خاطره فراموش شده و تار عنکبوت بسته....... زمین گرفته زمان تاریک چراغ خاطره خاموش است بهار رفت و گلی نشکفت دوباره باغ سیه پوش است........
+
نوشته شده در ساعت توسط
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خوب بهتره که یه کم باب آشنایی رو باز کنیم هان؟
خوب منم مث خیلی از شماها لارس رو میشناسم. ما با هم همکلاسیم توی کارگاه شعری که اینجا هست و پاتوق ماس. راستی شادی اسم من نیست... یه لقبه که چون تو شعرام خودمو شادی خطاب میکنم دیگه یه جوری روم مونده من نوشته های اکثر پیوندای وبلاگ لارس رو خوندم و با طرز فکرهای بیشترتون تا حدی آشنام و خیلی مترصد فرصت بودم که منم یه جوری خودمو قاطی این داستانا بکنم تا اینکه لارس نمیدونم چی شد که تصمیم گرفت دیگه وبلاگ ننویسه و اینجا رو داد به من. اگه یه جوری من با لارس با هم اینجا رو مینوشتیم واسم خیلی بهتر بود چون نمیدونم توی یه وبلاگ چی باید نوشت که قشنگ باشه. اما حالا که خودم دارم مینویسم شاید یه روزی یکی دیگه از دوستام هم اومد تو همین وبلاگ........ تا نوشته های بعدی
+
نوشته شده در ساعت توسط
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام دوستان عزیز از این تاریخ این وبلاگ رو من از این جناب لارس گرفتم که
باهاتون باشم . خودش که اصلا توی اینتر نت دیگه نیست کلمه عبور و بقیه داستان رو هم برام مسیج کرد که من دیگه بنوسم دوستون دارم خیلی زیاد بعدا منو بیشتر میشناسین
+
نوشته شده در ساعت توسط
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
نمیخواستم ببندم وبلاگمو اما مجبورم....
عجب ادم بی معرفتی بود راستش اونقدر مشکل دارم که نوشتن وبلاگم رو که خیلی هم دوسش دارم مجبورم بی خیال شم نمیدونم چجوری ادامه بدمش همینجوری که دارم مینویسم تو گوشم جیمز داره داد میکشه و منم بی بهانه میبارم.... نمیدونم برا شماها چقدر ارزش داشتم اما فراموش کردن شماها که این همه مدت با من و نوشته هام بودین واسم خیلی سخته آخرین نوشته لارس... همونی که یکی مث تو بود و بعدم رفت تو سرد خونه خیلی هم طو لانی نیست درست مث بقیه آپ های این همه وقت.... نازنین... حنانه ... پریچهر.... محسن.... سیمرغ... معلوم و تمام اونایی که این مدت با من بودن رو هیچ وقت یادم نمیره اگه رنجوندمتون... اگه رفتم تو مختون... اگه نوشته هام براتون خوشایند نبود حالا کنین دیگه باشه؟ شاید تمام کامنتای این آپ رو بیام تو وبلاگاتون جواب بدم این شعرم با تمام وجود تقدیم به تک تک شماها: در اوج این همه تنهایی و غریبی و دود نشسته ام به تماشای عاشقانه رود نشسته ام به تماشای یاد جاری تو همان که پاک ترین یاد این حوالی بود من و تو دشمن یاد همیم پس ای دوست از این سرودن غمگین دوستانه چه سود ولی به رسم محبت به سنت دل خویش سری به یاد تو اورده ام دوباره فرود همان سری که سر فراز عاشقی ها بود ولی دریغ به سامان دوستی فرسود همان سری که سر از بیدلی فرود آورد همان سری که از آن سرسری گذشتی زود دوباره زمزمه کن نام بیدوام مرا به یاد خویش بیاور که مرد تلخی بود....... راستی اسم من سعید رسولیان..... متولد ۱۳۶۳و ساکن تهران .... ملقب به لارس لارس رفت... جیمز هم رفت شاید یه روزی اومدم باز خداحافظ همین حالا......
+
نوشته شده در ساعت توسط
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
تنهایی آدم را حشره شناس میکند!!!
حتی نایاب ترین عنکبوت ها هم در تنهایی و تاریکی اتاق من تار تنیده اند....
آن قدر دل اتم پر بود که با شکافتنش دنیایی لرزید.
دل من نیز پر بود وقتی شکست:
ولی سکوتی کرد...
که به دنیا می ارزید!
برید حالشو ببرید!!
+
نوشته شده در ساعت توسط
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
به مادرم بنويسيد حالمان خوب است به هر كجا بروي رنگ آسمان خوب است! به مادرم بنويسيد: مهديت زنده ست! كه زندگي من اين گوشه جهان خوب است كه فالگير حرم در ميان دستم ديد : دوشنبه ، بيست و دو ِ دي! بله ، زمان خوب است!! كه آب و دانه و جفت و بهار آماده ست قفس هميشه براي پرندگان خوب است به مادرم بنويسيد از غم غربت و بعد نيز بگوييد بي گمان خوب است! به مادرم بنويسيد گرچه خواهم مرد دلم خوش است كه پايان داستان خوب است پانوشت: النی خودش حال و هوای شعر رو آورد اینجا
+
نوشته شده در ساعت توسط
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اگه راست راستش رو بخواین من تو نوشتن متن های بقول همین لارس
سرد خونه ای استادم چه شعرش و چه متنش اما نمیدونستم که اصلا میشه این ها رو واسه کسی خوند و نوشت یا نه بهر حال تقدیم به شماها: وقتی... وقتی... وقتی... باید بنویسی! باید ... بی هیچ حاشیه ای ؛ بی هیچ حرفی ...
که هی! بایست زندگی پاره پاره ی من دل خوش شده به آمدن یک ستاره ی من پس کو؟ کجاست مالک این سرزمین کجاست؟ که گفته بود می رسد از هر اشاره ی من سهم من این نبود تو کی درک می کنی؟ تو! تو که دست های مرا ترک می کنی من خسته ام ز هر چه خدا داد و پس گرفت چسبانده است غم به دلم سفت سفت سفت هرگز نشد صدای مرا بشنود نشد هرگز نخواست فکر کند به من و به خود به ارتباط کوچک یک بنده ی ضعیف به چشم های نُقلی قرآن توی کیف هفتاد نیل از دل من خون چکیده است نه! این خبر به گوش خدایت رسیده است؟ من عاشق صدای کلفت خدا... که نیست یک مرد روی قبر من از درد می گریست دیوانه ام! عزیز ... تو که درک کردی و ... با خنده دست های مرا ترک کردی و ... . . . هفده بهار از دل من بی اجازه رفت به پیشواز آدمک خوب تازه رفت پا نوشت: من هفده سال رو خیلی وقته که گذروندم اما......!
+
نوشته شده در ساعت توسط
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سه دختر دارم :
خاطره کودکی هایش را به یاد نمی آورم. ![]() رویا برایم لالایی می خواند تا خواب فردا را نبینم. آرزو همیشه آن طرف دیوار دیدنی نیست . و تو هی مردک... بامن نسبتی داری ؟ ... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ الو/ سلام/ به مریم حقیقتی تنها و دستهای پر از مهربان این دریا برای این که تو را شاعرانه بنویسم به فکر ناب ترین بیت عالمم اینجا منی که پشت غزلهام دائماً ماندم هنوز دلنگرانم غزل پری اما... چقدر عاشق شاعر شدن شدم با تو قلم تو داده بدستم قدم قدم حالا به سمت کوچه ی شعرم چراغ روشن کن که از نگاه تو سرشار می شود دنیا. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سلام دوستان در راستای یه سری گفتمان با نادیا و النا و یه سری دیگه که دوستای خودتون و خودمون باشن قرار بر این شد که اسم این وبلاگ رو از اون اسم یکی مث تو به یه اسم دیگه تغییر بدیم داشتیم اراه میدادیم و تیشه میگرفتیم که چه اسمی بذاریم ؟؟؟ که نادیا گفت این یکی وبلاگ لارس زیادی خلوته پس اسمسشو بذارین سرد خونه!سرد خونه خوبه خیلی هم پست مدرنیستیه! لارس هم سریعا قبول کرد و اینجا شد سرد خونه.اگه نوشته ها هم جنسش یه کم عوض شد زیاد به دل نگیرین ... سرد خونس دیگه... اون دوتا شعر بالا هم مال یکی از دوستای خودمه
+
نوشته شده در ساعت توسط
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ای بابا هر وقت که من حالم میاد سر جاش و میخوام یه کم مث بچه آدم بنویسم
یه چیزی واسه تو مخ رفتن هست.... راستش میخواستم یه چیزای دیگه بنویسم اما نوشته های این آتوسا مجبورم کرد که حرفامو بخورم و یه جواب کوتاه بدم واسش.... ۱.اول اینکه تمام اونیی که با من ارتباط دارن اینو میدونن که من آدم ترسویی نیستم و اندر شجاعت شما هم همین بس که هیچ آدرسی واسه من نذاشتی که من بیام و جواب بدم ۲. من اگه نوشته هام به اسم لارس میاد تو وب برا این نیست که بخوام از فاش کردن اسمم طفره برم. اسم من اینه(سعید رسولیان)بچه تهران.تلفنم رو هم همه دارن میتونی بگیری. در ضمن من آدمی نیستم که بخوام به دوستام ضد حال بزنم .بازم همه میدونن که من یا با کسی دوست نمیشم یا اگه شدم تا تهش میمونم. ۳.اینا که نوشتی اگه فکر کردی منو جوشی میکنه بد جوری زدی تو خاکی! کمتر ادمی پیدا میشه که منو بتونه عصبی کنه شما که جای خود داری ۴.این اولین و آخرین جوابیه ای بود که نوشتم. محض اینکه منو بشناسی دیگه هم هرچی دلت میخواد بنویس ۵.خداحافظ!!!!
+
نوشته شده در ساعت توسط
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام این آقا لارس که انگار الان حالش میزون نیست خوب
من میخوام یه کم براتون بنویسم بازم.اینکه ما((من و آبجی)) چه جوری با لارس آشنا شدیم.همه چی از یه جشن کوچیک شروع شد.جشن تولد من بود. و قرار بود که دوستامون فقط بیان برا جشن. بعد دیدیم که خیلی کم هستیم برا همین قرار شد که دوستامون هم یکی از دوستای خودشون رو بگن بیان. بعد شدیم نزدیک به هشتاد نفر!!!!!!که تو این ملت لارس و شکوفه هم بودن.شکوفه دوست دوست دختر پسر خاله ما میشد!!!!! و البته از همون اول هم که اومدن همه نگاهشون میکردن اول بخاطر موهای بلند شکوفه و بعدشم برا تیپ متالیک لارس !!!! خلاصه اومدن و بزن برقص و عرق خوری و ..... و ارکستر هم مال خودمون بود من گیتار میزدم. آبجی درام میزد و پسر خالم هم کیبورد میزد. خلاصه قرار شد تکنو بزنیم.و نادیا هم هرکاری میکرد نمیتونست تکنیک های درام تکنو رو بزنه. خلاصه با یه بدبختی آهنگ تموم شد.نادیا اعصابش خورد شده بود. لارس هم همینجور که نشسته بود گفت: های هت این درام میزون نیست!نادیا یه نگاهی کرد و هیچی نگفت... شکوفه گفت:این دوست من جازیسته یه چیزی میدونه که میگه میزون نیست.آبجی ما شاکی شد لارس گفت خوب خودتون زحمت بکشین تنظیم کنین!و لارس هم که آز نادیا تخس تر بود اومد نشست پشت درام و های هت اونو تنظیم کرد یهو به من گفت:یه کم تکنو بزن بینیم!!!! زدم و اونم با درام همراهی کرد. بعد دوباره گفت:rave بزن. من زدم و ریو هم میزون شد بعد گفت این میزونه. دیگه هیچ مرگش نیست نشست1 نادیا هم که دید داستان این جوریاس آویزون لارس شد که من میخوام یاد بگیرم و این شد که لارس شد مربی نادیا و یه جورایی دوست جفتمون. اما خداییش خیلی ادم ناراحت بی اعصابیه..... تا بعد.....
+
نوشته شده در ساعت توسط
|
|
|||||
|
|||||